داخل محوطه­ی بیمارستان که شدم، نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد ساخت و ساز داخل بیمارستان بود، که از همان ورود حال هر بیماری رو بدتر می­کرد. و البته نمی دانم چرا بیشتر طرحهای عمرانی و زیربنایی این جامعه در فصل سرما و برف و باران و البته در بخشی از روز انجام می­شود که اوج شلوغی جمعیت است! داخل بیمارستان که شدم، گفتند که پزشک متخصص نداریم، برای همین مجبورشدیم به پزشک عمومی مراجعه کنیم. بعد از گرفتن نوبت،   متوجه شدم که جمعیت زیادی در سالن انتظار ایستاده­اند و فکر می­کنم بیشتر از بیست نفر جلوتر از ما بودند. در حالیکه همسرم توانایی ایستادن نداشت، به زور جایی برای نشستن پیدا کردیم و منتظر شدیم که منشی صدایمان بزند. در این فاصله من داشتم به فضای بیمارستان نگاه می کردم و چیزهای خاصی توجهم رو به خودش جلب کرد. اینکه تقریباً همه بیماران از اقشار پایین جامعه بودند و واقعاً امکانات درون بیمارستان در حد بسیار نازلی بود. جای برای نشستن نبود، و بسیاری از بیماران مجبور بودند سرپا بیاستند. سیستم حرارتی و تهویه هوا در سطح پایینی بود. در راهرو، که  تنها چند صندلی محدود برای مراجعان وجود داشت، به دلیل فقدان سیستم حرارتی مراجع نمی­توانست زیاد منتظر بماند و تنها هیتر موجود در آن اطراف روبروی اتاق پزشکان و کنار منشی بود که کاملاً جامعه هدف آن نیز مشخص بود. بخش بستری بیماران نیز در بخشی از همین راهرو بود، که آدمی را کاملاً یاد بیمارستانهای صحرایی و زمان جنگ می­انداخت. تختهای کنار هم که تنها با پارچه­ای از هم جدا شده بودند...

 

 بعد از حدود یک ساعت انتظار خبری از صدای منشی نشد، برای همین خودم پیگیر شدم که نکند صدایمان زده­اند و من غرق در افکار بوده­ و نشنیده­ام. پیگیری که کردم فهمیدم که هنوز ده نفری از ما جلوترند و البته داخل اتاق پزشک را که دیدم، اعصابم بیشتر بهم ریخت. اتاق پزشک آدمی را یاد صفهای نانوایی و یا صف عابر بانک می­انداخت. آنجامراجعان زیادی بالای سر پزشک ایستاده و داشتند نحوه درمان و معالجه بیمار از سوی پزشک را نگاه می­کردند. در همین اثنا همسرم گفت که حالم بدتر شده است و نمی­توانم دیگر تحمل کنم. راستش حق داشت، شرایط آنقدر بد بود که اگر کسی هم بیمار نبود حتماً بیمار می­شد. درست است که در این بیمارستان برای ویزیت پول کمی دریافت می­کردند، ولی بخاطر انتظار زیاد و امکانات نازل و نیز فشارهای عصبی که در مدت حضور در بیمارستان به فرد وارد می­شد، هزینه مادی و البته روحی و روانی چند برابر می­شد و با در نظر گرفتن این واقعیت که راحتی اعصاب بیمار و مسئله آرامش روحی و روانی بخش مهمی از فرایند درمان است، بیمارستان اصلاً این شرایط را تامین نمی­کرد. شلوغی این مکان از نظر من به دو عامل بر می­گشت نخست اینکه در منطقه­ی پایین شهر واقع شده بود و مردمان پایین شهر به خاطر فقر اقتصادی، سبک زندگی نازل و امکانات رفاهی کم، پتانسیل گرفتار شدن به بیماری را بیشتر دارند و از سوی دیگر عادت واره فقر بسیاری از مردمان را به سوی خدمات دولتی می­کشاند، خدماتی که واقعاً در باطن هیچ کمکی به بهبود بیماری آنها نمی­کند. آنها شاید پول کمتری برای ویزیت یا درمان پرداخت کنند ولی شلوغی مکان، نحوه برخورد پرسنل و امکاناتی که دریافت می­کنند بسیار کمتر از هزینه­ای است که پرداخت می­کنند و در نهایت تجربه­ی بیماری را برای آنها چند برابر ناخوشایندتر می­کند.

این مسئله باعث شد که پس از گرفتن دفترچه برای درمان به یکی از بیمارستانهای خصوصی برویم.  آنجا که رسیدیم، در ابتدا خلوتی اطراف بیمارستان این فکر را در من بوجود آورد که احتمالاً بیمارستان باز نیست اما جلوتر که رفتم بیمارستان باز بود. اما به جای پزشک متخصص، در آنجا هم پزشک عمومی حضور داشت ولی گفتند اگر لازم باشد بصورت آن کال( فکر می­کنم منظورشون همان تلفنی بود) از پزشک متخصص استفاده می­کنیم. بعد از پذیرش، یک نفر جلوتر از ما بود و تا خواستیم بشینیم آن یک نفر هم کارش انجام شد. پیش پزشک که رفتیم در کمال آرامش معاینه کردند و در عین حال گفتند که آزمایش بدهید که بهتر بتوانم نظر بدهم. همانجا داخل بیمارستان آزمایش را دادیم و بعد از یک ساعت جواب را گرفتیم و دوباره به پزشک مراجعه کردیم. در بار دوم کسی جلوتر از ما نبود. و خوشبختانه پزشک هم بیماری را تشخیص دادند و داروهایی را نوشتند که همانجا دریافت کردیم و با خیال راحت برگشتیم. درست است که کمی هزینه به نسبت بیمارستان قبلی بالاتر بود، اما فهمیدم که مناطق بالاشهر تجربه بیماری متفاوت و بسیار بهتر از مناطق پایین شهر است. بیماری برای بالاشهری­ها غول بی شاخ و دمی نیست که با انواع اعصاب خردی ها همراه باشد. آنها کمتر بیمار می­شوند، چون هم به لحاظ محیطی در محیط شهری و بهداشتی پاکیزه­تری بسر می­برند و هم اینکه به خاطر سرمایه اقتصادی بالا و بعضاً سرمایه فرهنگی بالا، سبک زندگی سالمتری دارند و در نتیجه با یک تغییر آب و هوایی ساده به انواع و اقسام بیماری مبتلا نمی­شوندکه بیمارستان را شلوغ کنند. این را هم از نحوه رفتار آدمهای داخل بیمارستان و نوع پوشش آنها به راحتی می­شد دید و درک آن نیازی به بینش جامعه شناختی نداشت. آرامش درون بیمارستان، امکانات و نحوه برخورد پرسنل و دکترها نیز خود به خود موجب آرامش بیمار و کاستن از درد بیماری داشت. در جریان این تجربه هم من و هم همسرم کاملاً اعصابمان آرام شده بود و با اینکه همسرم هیچ کدام از تجویزات پزشک را مصرف نکرده بود، احساس بسیار خوبی داشت و به راحتی توانست به روال دوباره زندگی روزمره­اش بر گردد. در حالیکه اگر می ماندیم و همانجای قبلی معاینه می شدیم، مطمئنن اینگونه نبود. این تجربه من را یاد حرف یکی از همشهری­هایم انداخت که می­گفت« فقیر تهران و ثروتمند خارج».

شاید کسی با خواندن این متن تصور کند من دارم از بیمارستانهای خصوصی دفاع می­کنم و از بیمارستان­های دولتی انتقاد. اما این گونه نیست. در جامعه­ای که فقیر زیاد است و ثروتمند کم، اتفاقاً باید در کنار سایر خدمات، خدمات درمانی بهتری به قشر فقیر ارائه داد.  واقعیت آن است که در مناطق پایین شهر سنندج بیمارستان کمتر است، در حالیکه در مناطق بالاشهر، چندین بیمارستان خصوصی و دولتی وجود دارد. اگر سری به بیمارستان دولتی همین بالاشهر هم بزنیم، وضعیت خیلی بهتر از پایین شهر است. سوایی از وضعیت اقتصادی،  بسیاری از افرادی که در پایین شهر هستند تصوری که از دولت دارند این است که به آنها و مشکلاتشان رسیدگی کند، و تصورشان از بیمارستان­های خصوصی بیشتر جایی برای کسب درآمد و سودآوری است و همین تصور یکی از عواملی است که آنها را به سمت بیمارستانهای دولتی می­کشاند. از طرف دیگر آنها دسترسی به بالاشهر ندارند، چون خودِ هزینه رفتن به بالاشهر بیشتر از هزینه درمان آنها در همین بیمارستانهای پایین شهر است. بر این اساس دولتها باید سعی کنند در مناطق پایین شهر  امکانات رفاهی بیشتری تاسیس کنند که از بیماری پیشگیری می­کنند، یعنی پارکها، فضای سبز، امکانات رفاهی، مراکز تفریحی و ورزشی و . . . و نیز بیمارستانهایی تاسیس کنند که به هنگام بیماری، افراد گزینه­های بیشتری برای انتخاب داشته باشند و همه در یک بیمارستان متمرکز نشوند. انجام این کار از سویی باعث افزایش مشروعیت و سرمایه نمادین دولت و نهادهای دولتی می­شود و از سوی دیگر احساس شکاف میان فقیر و غنی را کمتر می­کند. امری که در صورت عمیق­تر شدن، با افزایش وندالیسم شهری، مدیریت شهری را با آسیب بیشتری مواجه خواهد کرد و هزینه­های بیشتری روی دست دولت و نهادهای دولتی خواهد گذاشت.